پیکی بلایندرز از فرط مرد ستیزی حتی حال فمینیستهای افراطی را نیز به هم میزند
سریال Peaky Blinders «پیکی بلایندرز» یا همان «نقابداران» که چند سال پیش حسابی سر و صدا به پا کرد و کیلین مورفی را بر سر زبانها انداخت، حتی با استانداردهای سطحی و سرگرمیمحور امروز نتفلیکس هم غیرقابل تحمل است. باورم نمیشود چنین محصولی در سال ۲۰۱۳ پخش شده باشد و تا این حد شبیه یک بیانیه فمینیستیِ زورچپانشده و مردستیز باشد. سازندگان این سریال یا از مردها متنفرند، یا به قدری در پیِ جلب رضایت موجهای سیاسی روز بودهاند که عقل سلیم را کامل تعطیل کردهاند.
داستان در سال ۱۹۱۹، درست بعد از جنگ جهانی اول، در شهر دودگرفته بیرمنگامِ انگلیس رخ میدهد. تامی شلبی و برادرانش آرتور و جان از جهنم سنگرها برگشتهاند تا کسبوکار کثیف خانوادگی یعنی دلالی شرطبندی روی مسابقات اسبدوانی را بگردانند. خانواده شلبی البته فقط یک مشت اراذل محل نیستند؛ یک شبهمافیای تمامعیارند که از مغازهها حق امنیت میگیرند و کارشان اخاذیِ ساده و پیشپاافتاده است.

اما نکتۀ اصلی که از همان قسمتهای اول توی ذوق میزند، نقش محوری و غیرمنطقی شخصیتهای زن است. بستر داستان یک قرن پیش است؛ دورانی که زنان حتی حق رأی هم نداشتند و جامعه شدیداً مردسالار بود. اما در کمال تعجب، بدون استثنا، تکتک شخصیتهای زن این سریال قوی، باهوش، زیرک، آیندهنگر و استراتژیستهای بالفطره هستند. در عوض، شخصیتهای مرد که ظاهراً باید ضدقهرمانهای پیچیدهای باشند، همگی از دم یا کودن و خشن و حیوانصفتاند، یا بیمنطق و کنترلنشده. جالب است که حتی زنهای بدکاره سریال هم از قدرتمندترین مردان داستان، عاقلتر و کاریزماتیکتر نشان داده میشوند؛ این دیگر اغراق نیست، لجبازیِ کودکانه است.
تامی شلبی، شخصیتی که به عنوان کهنهسربازِ دارای دو مدال افتخار معرفی میشود، بستهای کامل از رذائل اخلاقی است و هیچ خط قرمزی نمیشناسد. آرتور، برادر بزرگترش، در هر فصل یک جور بیآبرو میشود: یک بار خنگِ تمامعیار است، یک بار زنذلیل از آب درمیآید و یک بار هم روانیِ افسارگسیختهای که حتی نمیتواند عصبانیت خودش را کنترل کند. جان شلبی هم اساساً شخصیتی بیمنطق است که رفتارهایش برای مخاطب اصلاً قابل هضم نیست. فین هم که وا دادهایم، چون اصلاً شخصیتپردازیای در کار نیست که بخواهیم نقدش کنیم.
اما برسیم به قلب تپنده این فاجعه: “پاولی“، خاله شلبیها. این عجوزه عملاً فرمانده کل قواست. در غیاب برادران که در جنگ بودهاند، او کثافتخانه خانواده را مدیریت کرده و حالا که برگشتهاند هم انگار همهکاره خود اوست. سازندگان هر چه برادران شلبی را بیعرضه و احمق نشان میدهند، پاولی را زیرکتر، مقتدرتر و همهفنحریفتر نمایش میدهند. این عجوزه پُرحاشیه در هر فصل دنبال یک شریک جنسی جدید میگردد؛ یک فصل با پسر بچهها وقت میگذراند، یک فصل با یک نقاش معلومالحال و فصلی دیگر با لُرد بیلیش (ببخشید، آبراما گلد!). انگار این پیرزن واقعاً آرام و قرار ندارد و برای اثبات قدرت زنانه، حتماً باید هر چند وقت یک بار این را هم به رخ بکشد. اوج فاجعه هم سکانسهای ورود این پیرزن و گارد زنانۀ همراهش است که با آبوتاب و موسیقی حماسی پخش میشود تا بار فمینیستی کار از تحمل خارج شود.
کمی پایینتر، لیزی را داریم؛ یک زن بدکاره که با چسبیدن به شلبیها و ازدواج با تامی، آنقدر پررو میشود که شلبیها را از عمارت خودشان بیرون میکند و با وقاحت تهدید به طلاق میکند. آن سکانس واقعاً از ژانر کمدی هم خندهدارتر بود و نشان داد تا چه حد نویسندگان از واقعیت گسستهاند. از آیدا هم نباید غافل شویم؛ خواهر ناسپاس و همیشه طلبکار شلبیها که هم خدا را میخواهد هم خرما را. اوج شخصیتپردازی بیمنطق و غیرقابل باور همین آیدا است که انگار فقط خلق شده تا با اخمهای همیشگی، اخلاق مردسالارانه خانواده را گوشمالی دهد.
لیندا، زن آرتور، هم داستان خودش را دارد؛ اول او را به عنوان یک زن قدیسمآب معرفی میکنند و بعد در ادامه داستان، به هیچ کثافتکاری و خیانتی “نه” نمیگوید و نهایتاً هم به شکلی مسخره و تحقیرآمیز از داستان حذف میشود. تکلیف ما با این شخصیت اصلاً روشن نیست. و اما گریس شلبی؛ یک جاسوس که قرار است شلبیها را لو بدهد، اما ناگهان از کارش استعفا میدهد تا با یک گانگستر آدمکش زندگی کند! از ایدههای “درخشان” و کثیف این زن هم این بود که قصد داشت جنایتهای شلبیها را با راهاندازی یک یتیمخانه لاپوشانی کند و نام کثیفشان را تطهیر نماید. خوشبختانه زودتر از چیزی که فکرش را بکنیم از داستان حذف شد.

اما اوج شخصیت بیمنطق و غیرقابل باور سریال، “مایکل گِرِی” است؛ پسر گمشده پاولی که یکهو از ناکجاآباد پیدا میشود و حضور نحسش، درجه کیفی سریال را مستقیماً از B به C تنزل میدهد. این پسرک دهاتی، به محض دریافت پیشنهاد کار از تامی شلبی، خانوادهای که با عشق بزرگش کرده بودند را بدون هیچ احساسی و در یک چشم به هم زدن رها میکند و مشتاقانه میرود تا عضو کثافتکاری شلبیها شود. این پرسش برای همیشه بیپاسخ میماند که چرا؟!
در مجموع، هر چه بیشتر در داستان و شخصیتپردازی این سریال ریز شویم، حفرههای بزرگتری پیدا میکنیم. اینکه چرا این سریال در آن سالها اینقدر سر و صدا کرد و به چشم یک شاهکار دیده شد، واقعاً از توان درک من خارج است.
و راستی، نزدیک بود یادم برود به فاجعه بصریِ سیگار کشیدنهای افراطی اشاره نکنم. در پیکی بلایندرز یک رقابت نانوشته بین شخصیتها برای مصرف سیگار وجود دارد. تقریباً هیچ سکانسی را پیدا نمیکنید که شخصیتها مشغول زهرماری خوردن نباشند. زن و مرد پشت سر هم و رقابتی سیگار روشن میکنند، انگار تماشاگر قرار است “جذابیت” و “باحال بودن” را در حجم مصرف نیکوتین ببیند. واقعاً مسخره و افراطی است.
خب دوستان نظر شما درباره سریال نقابداران چیست؟








