شرحی بر بازی Max Payne 3 | بهترین بازی راکستار گیمز
بازی Max Payne 3 با تمام کاستیهایش، برجستهترین و پیوستهترین محصول راکستار است.
اين پنج سال آخر را بهزور نفس کشیدم؛ این پنج سال آخر را بهزور از خواب بیدار شدم. ولی وقتی خواستم جلویشان را بگیرم، اشکهایم زودتر از اراده سرازیر شدند و قلبم بهراحتی به رحمت ملایمت، قطرههای باقی مانده از گذشتۀ مسکوتش را رها کرد. همهچیز جز حسرت خوردن برای من سخت بود. چون یک روز خوابیدم، و وقتی بیدار شدم، شب شده بود و اهل و خانوادۀ من رفته بودند و قلبم را با خودشان برده، حتی با من خداحافظی نکردند. و من باقی ماندم در اتاق و خانۀ نیمچه تاریکم و صدای پنکه و تلویزیون و غذای بد. در اینترنت، وقتی دلتنگ میشدم، اسمهایشان را صدا میکردم و دلم جواب میخواست. ولی حیف؛ چهبسا خیلی دور بودند. چهبسا زمان و مکان حائل بین ما شده بودند. چهبسا قطرههای اشکم چارهساز نبودند. چهبسا کسی من را نمیدید. اینطور شد که دلتنگ کودکیام شدم و زمانی که هنوز اهلم کنارم بودند و یاد و خاطرهشان میکردم که چهطور من را در آغوش گرم آسمانیشان گرفته بودند و من از روی ناجوانمردی و ناملایمت فرار کردم و وقتی بعد از فرار خواستم در روز آرزوها آرزو کنم، دیدم کسی کنارم نیست که صدای آرزوهایم را بشنود.
بنابراین چشمهایم همینطور خیس و سرم روبهزمین باقی ماند. کسی به من نگفت که کجا میروند. کسی به من نگفت که مسیرشان از کدام طرف بود. و من در اشتیاقم، این نامه را نوشتم تا همه بدانند که هیچوقت قلبم برای خانوادۀ آسمانیام ساکت نمیشود و اشتیاقم هیچوقت تمام نمیشود.

در مقدمهام، اینطور نوشتم و در تمام مقدمههایم اینطور مینویسم. و وقتی یاد گذشته میکنم، میبینم که درد رفتن و دور شدن خانواده، از مردن سنگینتر است و بههمین خاطر است که وقتی پسرک مسئول فنی در «ساختمان رودریگو برانکو» از «مکس» میپرسد که «آیا مردیم؟» مکس پینِ پیر و خسته جوابش را اینطور میدهد:
هنوز چنین شانسی نصیب ما نشده

و پسرک مسئول فنی در ساختمان رودریگو برانکو، اندکی بعد خود میمیرد و مکس دوباره از کنار یک شکست دیگر گذر میکند.
و من، با خودم میگویم که این یک مسئله در وجدانم بهشدت منعکس است. و من با خودم میگویم که عجیب است که این یک مسئله در بازیهای ویدیویی باشد و من با خودم میگویم که این یک مسئله در بازیهای راکستار، در اینجا و در Max Payne 3 بعید بود که اینچنین برجسته باشد ولی سرنوشت، فرجام کار طوری شد که «مکس پین 3» برخلاف نظر عامه، بهترین خروجی کاری و پیوستهترین کار هنری این جماعت باشد. و بههمین دلیل است که جدیدترین نامهام را دربارۀ «مکس» مینویسم. وقتی که عمدۀ بهظاهر طرفدارانش، او را خلاصه کردند در کتهای چرمی و شبهای ساکت و دلشکستۀ نیویورک سیتی و کلیشههای ژانری که هنوز در سبک تبلیغاتی فیلمسازی افبیآی دهۀ پنجاه گیر افتاده. ولی من علیرغم دیدن ترکیب دیالوگهای خلاقانه دو بازی اول، خودم را از تمجید و تعاریف رومانتیک بیمغز طرفداران «سم لیک» بری میدانم و از آنها دورم. و به سبک و سیاق نوشتاری مکس پین 3 روی میآورم و میبینم که وقتی مردی از خانوادهاش دور باشد، تا چه حد قلبش میشکند و تا چه حد نمیتواند تکههای شکسته را بلند کند.
من این نوشته را اینطور آغاز میکنم که مشخص شود اصل مطلب و اصل حرف چیست. «مکس پین» مردی است در میانسالی که نمیداند چهکند. گیرافتاده در اندوه خاطرات گذشته، و حسرت بزرگ از دست دادن خانواده و اهلش؛ مثل خیلیهای دیگر. آنچه که مشخص بود، احساس گناه شدید مکس بود مبنی بر عدم تواناییاش بر نجات خانواده از هجوم وحوش و دیوانگان به خانهشان در قسمت اول. در بازی اول، مکس گرفتار کابوس گیرافتادن در هزارتوی وجدانش میشود و صدای استغاثه و کمکخواهی دخترش را میشوند. در کابوسی که معلوم نیست چپ کجاست و راست کجاست، و جلو کجاست و عقب کجاست. ولی در بازی اول، همچنان، وفاداری به ریشههای کامیکبوکی (که من این عبارت را برای مزاح گفتم) موج میزند و قسمت اول سراسیمه و سراسر در برخوردش با مکس کاریکاتوری و سطحی است. در قسمت دوم عذاب وجدان مکس گاهی مشاهده میشود و اکثراً خلط موضوعات نامأنوس دیگری میشود که مشخصاً ناشی از ضعف نویسندگی است و تمایل برای «فن سرویس» و خوشآمد اکثریت و آمار فروش. ولی مکس پین 3، در زمانی منتشر میشود که راکستار (یا لااقل اشخاصی معدود در راکستار) هنوز در روحیات خلاقانه سیر میکردند و همین کمپانی در فواصل کوتاهی چندین خروجی منتشر میکردند. بنابراین، مکس پین 3، در زمانی منتشر میشود که اشخاص معدودی در راکستار، با نظر به بحثهای مارکتینگ و خوشآمد و آمار فروش، دست به کارهایی میزدند که لااقل در عرصۀ محدود و معلول بازیهای ویدیویی، کمتر به آنها پرداخته شده بود. یا لااقل، در مشاهد و تالارهای معروف ویدیوگیم کمتر حاضر بودند. پس اینطور شد که مکس پین 3، مکس غمگین و سالخورده را برف و موشدانی و فاضلاب و سردی دستهای مردمان نیویورک بیرون کشید و برد به گرما و آفتاب و صداهایی که مفهوم کلامشان را نمیفهمید و مردمانی که درکشان نمیکرد. ولی لااقل، در سائوپائولو شاید کسی کاری به او نداشت و او میتوانست تا آخر آخرِ داستان، روزها را گیج در خواب باشد و شبها را با سموم الکلی در رگهایش و سموم شیمیایی در مغزش، لابهلای خاطرات گذشته و حسرتهای دلشکستگیاش سیر کند. یا لااقل آرزویش این بود. با این آرزو که حالا دیگر کسی به او کاری نداشته باشد. در یک کشور غریب، یک غریبه میان مردمان غریب، میتوانست پول مصارف شخصیاش را از راه کار بادیگاردی و محافظی دربیاورد و بعد وقتی کار تمام شد، وقت استراحتش را با «مصارف شخصی» بگذراند و چیزهایی که نمیخواست به یاد بیاورد را فراموش کند.
همچنین بخوانید: در میان درد و رنج | به مناسبت 20 سالگی سری مکس پین

ولی عجیب آنکه تقدیر و زندگی برای مکس طور دیگری رقم خورد. مثل خیلی چیزهای دیگر، آرزوهایش آنطوری که انتظار داشت حرکت نکردند. و بعدها فهمید که حضورش در میان «خانوادۀ برانکو» و پیشنهاد شغلی «پاسوس» همانطور که انتظار میرفت، بیش از حد خوب بودند و در ثانی نقشهای بودند که برای او پاپوش درست کرده و او را بهعنوان متهم، در یک پرونده پولشویی و قتل جلو بیندازند و خودشان جای دیگری بروند. و جای دیگری هم رفتند. وقتی او تنها در پاناما، در قایق تفریحی بهعنوان طعمه به دزدان دریایی تعارف شده بود. مکس از خواب بیدار شد و ندانست که پاسوس بهعنوان رفیق گرمابه و گلستان دوران جوانی در آکادمی دروغین، او را در قایق ارواح تنها گذاشته. من با خودم حساب و کتاب کردم؛ خواستم تا این مکس را، با آن مکس حاضر در قسمت اول و دوم مقایسه کنم. خواستم تا این بازی را با بازی اول و دوم مقایسه کنم. مکس پینِ 1، مکس پین 2: سقوط مکس؛ ولی نه Max Payne و نه Max Payne 2: Fall of Max Payne نتوانستند او را اینطور و با این کمالات واضحه نشان بدهند. با این گفتار و با این عواطف. او سابقاً در قفسهای ناترازی نویسندگی گیرافتاده بود و در متوسط بودن غرقه میشد. مثل من وقتی کوچک بودم و میخواستم چیزی بنویسم ولی نمیتوانستم. وقتی دستانم به دهنم نمیرسیدند. حالا اما، وقتی فکر میکنم، میبینم اینجا فرصتهای نوشتاری نویسنده بهدلیل گشایش موقعیت و فرار از قفسها و قیود فرهنگ طرفداری در قرن بیست و یکم راه را باز کردند برای پردازش او به این شکل. به شکل مردی که واقعاً نگران و ناراحت است. این توصیف من را میبرد به تغییر موضع نمایش مکس در همان مرحلۀ اول؛ وقتی دوربین آرام از ستون پارکینگ و مکسِ محافظِ ایستاده در فضای پس از نجات رئیسش، کات میخورد به آپارتمان مکس. و مکس را میبینی که چهطور خودش را نابود میکند. مکس حرفش را اینطور میگوید:
«وقتی رسیدم خونه، وقت استراحت بود؛ با تنها روشی که بلد بودم.»

مکس قرص مسکن میخورد، «مصرف شخصی»اش را سر میکشد تا قرص از گلویش پایین برود و بعد همهاش را بالا میآورد در سینک ظرفشویی. مکس دردناک است؛ دردمند است. ولی در عین حال، صدایش طنینانداز است در گفتار اینکه این تنها روشی است که میداند. تنها روشی که میخواهد با آن با دردهایش کنار بیاید. یک نوع مذاکرۀ احساسی با درد. از درد خواهش میکند که ساکت بشود ولی با استفاده از آنچه که درنهایت دردهایش را بیشتر میکنند. این واقعه برای یک فرد (یا برای هر فردی که متوجه سیستم و روش کارکرد اعتیاد باشد) کاملاً آشناست. اعتیاد یا عادت به یک امر خطا، در ابتدا اینطور خودش را قلمداد میکند که وسیلهای است برای سکون درد. برای سکون کمبودها و غمها.. ولی بعد که کار از کار میگذرد، مشخص میشود که اعتیاد خودش درد و غم و کمبود بوده در لباسی دیگر. ولی چه میشود گفت؛ مکس ضعیف بود. این مسئله واضح است. آنکه در شرایط سخت به «فراموشی» روی میآورد، این امر را مخابره میکند که در وقت سختی، شجاعت و قوت ایستادن مقابل درد را نداشته و درنهایت از آن فرار میکند. در مکس پین 1 و 2 ما مکس را میبینیم که بهنوعی زیرلفظیتر با «عدم کارکرد انتقام بهعنوان تسکین» و برخی مسائل دیگر دست و پنجه نرم میکند. ولی در Max Payne 3 همهچیز بهسیاق مدل تصویرگری شلوغ و ناملایمش، واضح و در جلوی چشمان است. نشستن مکس در «بار والتون» هم به بازیکن میگوید که او در حد فاصل مکس پین 2 و قسمت سوم در چه وضعیتی بهسر میبرد. مکس پین 3 داستان تغییر مکس است. تغییر مکس از یک انسان ضعیفالبنیه و ترسو، به شخصی که شجاعت این را دارد که با دردهایش روبهرو و صورتبهصورت بشود. تغییر مکس از سردی هوای نیویورک و قفس تلخ مدرنی که بر شهروندانش چیده، به گرمای سائوپائولو و صداقتی که از دوری از بازی با کلمات به بازی با تفنگ میرسد و البته ریشههای قدرتپرستی و مالپرستی و مفسده که در هر دو شهر به سیاق مشابهی روانهاند. تغییر مکس اما در یک کلام مهم خلاصه میشود و آن حرکت مکس است از اعتیاد به عدم اعتیاد و پاکی وجدان و پاکی رگهای خون. آنجا که شخص در اعتیاد غرق شده، خونش کثیف میشود و به تبع آن، وجدانش گلآلود. ولی مکس، با تغییر ظاهرش، جدای از تلاشش برای فرار از عوامل «کراشا پرتو»، نمادی میشود از تغییر درونی و باطنیاش. او الکل و متعاقباً به فاصلۀ اندکی، قرصهای مسکن را کنار میگذارد و بیفایده بودن اعتیاد را در همان لحظات تراشیدن موهای سرش متذکر میشود. آنجا که میگوید «من میدانم که درست فکر نمیکردم. سالیان سال بود که مشروب میخوردم و قرصهای مسکن بالا میانداختم.» یا آنجا که در گفتوگو با «دا سیلوا»، متذکر میشود که دلیل اصلی گول خوردن و ندانمکاریهای مکرر مکس و گیج بودنش در جریان ماجراهای خانواده برانکو، چه در زمان پاناما و چه در برزیل، این بود که اکثر اوقاتش را تلو تلو میخورده یا پس از مصرف سردرد شدید داشته. چه وضعیت عجیبی. این مسئله من را یاد یک مسئله دیگر میاندازد؛
بهیاد زمانی که یک شخص یادش میآید که چهطور سالیان با ارزش عمرش را در دوری از خانواده از دست داده.
و اینکه چهطور حالا آن شبها رفتهاند.

چرا زودتر به این فکر نیفتاده بودم نمیدانم. ولی حالا که به این فکر افتادم، میتوانم احساس کنم که قرابت مکس به این قافیه از نوشته، چهطور حادث میشود. با این حاشیهنویسی اضافه که مکس سالیان جوانیاش را همه بهدلیل فرارش از مواجهه با درد و رفتار غیرمنطقیاش در قبال دوری عزیزانش از دست داده. من یک وقت نشستم و به همۀ روزها و شبهای از دست رفته فکر کردم. به این فکر کردم که وقتی خانوادهام نبودند، چرا غرقه شدنم از حسرت دوریشان من را به تغییر بیدار نکرد. اینطور بودم تا وقتی که یادم آمد وقتی کوچکتر بودم، و وقتی حتی کوچکتر از وقتی کوچکتر بودم بودم، چهاندازه که شجاعتر بودم چون در کنار خانوادهام بودم. و حالا، وقتی را به یاد میآورم که هیچکدامشان نبودند. مکس هم همینها را بهیاد میآورد. شجاعت از دست رفته، تلاش از دست رفته، روزها و شبهای از دست رفته در خامی اعتیاد و فراموشی و خود را به فراموشی زدن.. اینها چهقدر که دردناک هستند. و من نمیتوانم این حقیقت را فراموش کنم که مکس در تمام لحظاتش در مهمانی اول بازی یا در زمان هراسناک بودنش در حملۀ کراشا پرتو به استادیوم فوتبال، در عین تپش قلبش و تیراندازیهایش، به این فکر میکرد که در زندگیاش حقیقتاً که به چه جادهخاکی دور و ترسناکی زده است که سر از اینجاها درآورده. و در قلبش، هرلحظه این صداها تکرار میشوند. صدای خالی شدن قلب از شدت فوران حسرت و موجهای دلهره و دلشوره ناشی از عدم اطمینان به آیندهای که ناشی از عدم درک حقایق است. حالا چه کار کنم؟ من باقی ماندم و این فکر و هرلحظه فکر مکس پین که هزارجا میرود. او مرد دروغگویی نیست؛ او اهل ادابازی و تظاهر نیست. ولی در عین حال که بر این عدم تظاهر، تأکیدش قوی است، در ثانی خودش را تحقیر میکند. خودش را تحقیر میکند تا از شدت حس گناه ناشی از هدر رفت عمر و اعتیادش تقلیل بدهد ولی همانند بسیاری از راهها و روشهای دیگر، هیچکس نمیتواند از درد هدر رفت عمر و درد اعتیاد و خطاکاری رهایی پیدا کند مگر با تغییر واقعی. و آدم غرقه شده در اعتیاد، غرق شدنش ناشی از شخصیتی است که از عوامل اعتیادش و از دردها فرار میکند؛ پس آنوقتی که دیگر لازم نباشد فرار کنی، همانوقتی است که از اعتیاد و هدررفت عمر نجات پیدا میکنی. و مگر آدمی عاقل و آدمهایی مثل مکس چه چیز بهتری دارند برای اینکه پیدا کنند بهجز حقیقت؟ و حقیقت گم شدن و دردناکیِ گم شدن در روزگاری که جدیداً پر شده از قلت آدمهای خوب، چنان بر قلب میکوبد که هر شخصی که واقعاً قصدش بیداری باشد را بیدار کند به بیداری مردانگی و جوانمردی.

وقتی آدم اینچنین شخصیتی را میبیند، با خودش میگوید که راکستار میتوانست در مراحل بعدی شخصیتپردازیاش در سنین متعاقب، از روی مکس پینِ قسمت سوم مشق بنویسد. ولی متاسفانه، راکستار اغلب اوقات بهدلیل ضعف محتوای مورد الهام و سوگیریهای ناقص اجتماعیاش، مشقهایش را بد مینویسد. و دلیل آنکه در این متن اصرار بر این میشود که Max Payne 3 برجستهترین و پختهترین و چهبسا بهترین بازی راکستار بهلحاظ پیوستگی و انسجام ساختار هنری و روایی و حتی گیمپلی است، همین است که در این بازی، در موضع پردازش انسانهای قابلباور در یک مدیوم خیالی، دن هاوزر و دستیارش موفق شدند تا واقعاً شخصی را تحویل جامعه بدهند که نه بهسبک «رد دد ردمپشن 1» دچار درد بیخیالی و بیطرفی متظاهرانه و متکلفانۀ ادایی باشد، و نه مثل «رد دد ردمپشن 2» پر شده از درسهای اخلاقی و پیامهای سیاستزده از یک قاتل و دزد و مالِ مردم خور. بلکه مکس، انسانی است که مثل یک انسان سالم، وجدان و قضاوت اخلاقی ذاتیاش بیدار است و حتی در اوج گیجی و منگی و اعتیادش در مرحلۀ پاناما، هنوز هم نگران «دافنی برنستین» و خدمه و مسافرین کشتی است و میخواهد نجاتشان بدهد چون او میداند که در دستانش چیزی را دارد که آن بیچارگان نداشتند. حتی در مرحلۀ «والتونز بار» مکس را میبینید که در اوج سمی شدن خونش و ناآگاهی از وضعیت اطرافش، و در اوج بیخبری، هنوز نسبت به کتک خوردن یک دختر از دستان پسر دمارکو واکنش نشان میدهد تا جایی که با لشکری از عملههای مافیا، دوباره در سرمای شبهای نیویورک درگیر میشود. از طرفی، مکس به مشکلات شلختگی و پس و پیش افتادن شخصیتها در سری GTA دچار نشده و از این رو است که اینچنین وضعیت درخشانی را در قلمرو کارهای راکستار پیدا میکند. و در ثانی، این از خوشبختی Max Payne 3 است که در دورهای از بازیسازی منتشر شده که هنوز بازیهای ویدیویی تا این حد زیر سایۀ زور و جبر کمپانیهای بالادستی اداره شده توسط اشخاص نامعلوم، به آب گلآلود و لجنزدۀ دستورات اجتماعی و رفتاری و فکری بهخصوصی آلوده نشده بودند یا شاید اینکه دن هاوزر و تیم نویسندگی هنوز فضای داستانی مکس پین 3 را مناسب ادغام نقطهنظرات عجیب و غریبشان راجع به مسائل فکری مختلف نمیدیدند؛ هرچند در نهایت طبق معمول میشود ریشههایی از شیوۀ فکر رایج در سبک نوشتاری راکستار را در این بازی هم پیدا کرد اما به قلت. و بازی بیشتر از آنکه شبیه به جیتیای یا رد دد ردمپشنها باشد، یکمقداری متفاوت است و داستانش در نوبت اول شخصی است و در نوبت دوم درباره مفاسدی است که به رسم قدرتپرستی و دوری مردمان قرون جدید از حقایق واقعی زندگی، در همهجا ریشهدوانده و از این نظر تفاوتی میان نیویورک و سائوپائولو یا شهرهای دیگر نیست.
از دست ندهید: فاجعهای به نام Wolfenstein 2 قسمت اول

به خاطر همین است که مکس شخصیت قابل باوری است. بهخاطر همین است که او انسان قابل درکی است. شرایط محیط مکس نزدیک به واقعیت هستند و قلب مکس نزدیک به واقعیت است؛ وقتی او را میبینی که پس از از دست دادن «فابیانا» در مردابهای سائوپائولو، نگاهش به افق دریا دوخته میشود به نگاهش به افق لیوانش، آنوقت مشخص میشود که دردش چیست. آنوقت مکس را میبینی که آن شب وحشتناک را چهطور میگذراند. لیوانش در یک دست و تفنگش در دست دیگر. به چیزهای مشخصی فکر میکند؛ ولی نکته این است که در تصویر قبلی، مکس طلوع خورشید را دیده بود که چهطور از چنین شب ناملایمی سردرآورده و بر صورتش میزند.

و خورشید در داستان مکس پین 3 نقش بسیار مهمی را بهلحاظ مفهومی بازی میکند. جایی که آفتاب برزیل بر تاریکی نیویورک طعنه میزند و غلبه میکند. مکس میخواهد از خودش فرار کند؛ خیال میکند که با رفتن از نیویورک، قلبش و وجدانش او را رها میکنند.. اما خیر. او باقی میماند با حسرت از دست دادن فابیانا. دختری که بازهم نتوانست از او مراقبت کند؛ مثل «میشل». ولی تصمیم او مبنی بر تغییر یکبار برای همیشه، و دیدن حقایق و درستیها یکبار برای همیشه و به هر قیمتی، به او فرصتی دوباره داد تا برای آخرین بار، از یک خانم و فرزند در راهش مراقبت کند. برای مکس مهم نبود که چه میشود. فقط این وجدانش بود که ندا میداد. یکبار دیگر، برای آخرین بار. «جیوانا و فرزند در راهش» و «میشل و رز». اینبار مکس موفق میشود و جیوانا را نجات میدهد و بعدش دا سیلوا به او میگوید که حالا فرصت این را دارد تا هزاران انسان بیگناه دیگر را نیز نجات بدهد.

مکس حالا بیدار است. مکس چشمانش خوب میبینند چون دیگر در رگهایش سم نمیچرخد. ولی مهمتر از همه، قلبش حالا بیدار است و انسان سالم در زندگیاش، اگر دوست داشته باشد که دربارۀ قلبش یک آرزو کند، مطمئناً از خدا میخواهد که «قلب سلیم» پیدا کند.

اینکه مکس درنهایت قلب سلیم پیدا میکند یا خیر، ندانسته باقی میماند ولی مکس مشخصاً تغییر کرده و در پایانبندی، او را میبینید که بهجای الکل و قرص، نوشابه سفارش داده و در دستانش بطری نوشابه میچرخد. و در پایان، دوباره خورشید را میبینی که چهطور از افق دریا مشخص و روشن است. و خورشید و روشنایی در زندگی مکس حالا بر تاریکی گناه و حسرت و خطاکاری سرآمده. دیگر مکس اینقدر در حسرت با خودش حرف نمیزند. گویندۀ اخبار در بخش اخبار هواشناسی بهعنوان آخرین خط دیالوگ در سری مکس پین، کلامش را اینطور ختمیه میکند:

«بعضی جاها بدجوری تاریک هستند ولی همهجای دیگر روشن و آفتابی است.»
بیشتر بخوانید: چرا بازیها لوستر و بیروحتر از گذشته شدهاند؟


مثل همیشه عالی حسین جان، لذت بردم.